(( تو را می خوانم ، تو را می
خوانم ... و امروز تو را می خوانم ...
این سیاهه را هدیه می کنم به تمام دل
تنگی هایت .
به عشق و احساس پاکت .
به نجابت و حرفهای ناگفته ات .
به اشکهای معصومانه ای که بی ریاترین
احساس را در هستی رقم می زند .
تو را میخوانم
تو را که معصومانه ترین نگاه هایت
دردهای ناگفته ای را فریاد می زند .
تو را می خوانم ..... ))
برای از تو نوشتن ، باید چشمها را بست
،دل را صاف کرد ، و دست کم چند نفس عمیق کشید و من همه این کارها را
کرده ام و آماده ام برای از تو نوشتن .
از روزی که نگاهت را در نگاهم می دوختی
. در گرمی نگاهت ذوب میشدم و در عصر یخبندان تردید خود سرد و بی روح .
آری در تو و خود سرد و گرم روزگار را می چشیدم انگار . مات و مبهوت و
در اندیشه ی شاه کلیدی که بازگشای صندوقچه قلبم میشد تا بگویم که دوستت
دارم . و چه شیرین مینمود حلاوت کلامت . و در کلنجار با خود که کاش
یارای ایستادگی در برابر جذبه ی چشمانت را داشتم و بی پروا فریاد می
زدم که تا کجای این آسمان ِ برهنه دوستت دارم .
خوب می دانستم که اولین تپش دل و اولین
لرزه ی وجود ،همزاد اولی نگاه تو بوده است . دلم میخواست می فهمیدی
این اشتیاق درونم را و می خواستم که بدانی رنگ عشق در من است . همان
آبی ِ صادق !
حرفهایم را در پوششی از جنس حباب و در
خیال خود که نمی شنوی و نمی بینی با تو در میان گذاشتم که ای مهربان
... در گوشه ای از خیالم آشیانه کرده ای همچون پرستوی کوچک عشق و آرام
آرام در خواب هایم قدم می گذاری بی آنکه خود بدانی .
اما چه ساده و چه مهربان گفتی که می
دانم . می دانستی که هر بار چیزی را بهانه ای برای دیدارت می دارم و
انتظار را آغاز عشق .
دیشب با خیال تو به جایی رفتم که خیال
هیچ دُرنایی نرفته . دست در دست و دوش بر دوش در ساحل خیال ،آرام و بی
صدا و تنها سکوت بود که صدای موج را در خود می شکست . شاعرانه می خندید
و شاعرانه تر می گریستم بی آنکه بدانی چرا . ؟! کاش هیچ رویایی را
خط پایانی نبود . من در پایان هر رویا تمام دانه های اشک خود را بدرقه
ی راهت کرده ام . نمی دانم روزی خواهی خواند حرفهای ناگفته ام را ...
حرفهای که فقط در گوش همین دفتر خیس از
اشک زمزمه می کنم . پای هر بند توقفی . و دوباره .....
نازنینم.... گفته بودم که می
ترسم . از همه چیز می ترسم . از خودم . از تو . از شعر . از ترانه . از
عشق .... از حادثه
گاه می بینم که عشق را با شور و حرارت
معنا می کنند اما این چیست در وجود من که مرا به تردید کشانده است ؟!
آیا این همان عشق است ؟!
نمی دانم ! چرا که عاشق بی پرواست و
جسور ..اما این حس ، مرا از شوق پرواز باز داشته و تنها آرزویم دمی در
کنار توست حتی بی بال و پر . آیا این همان عشق است ؟!
یادت می آید بازی از کجا شروع شد ؟ از
ازدحام یک روز سرد زمستان در کوچه های بی جان این شهر بدون احساس و
اتفاقی ساده بین نگاه های دو عابر . کاش آنروز نبودی . کاش آن روز
نبودم . کاش اصلا نبودم . کاش اینهمه نبودی . کاش این همه نبودی که
شاید می شد به کرانت رسید .
امروز را به عشق فردا و فردا را در
حسرت دیروز می گذرانم و تنها خیالم نگاه های ساکت و آرام توست . زبان
چشمهایم را می فهمی ؟ افکار پریشانم را خط به خط می خوانی ؟ با توئم
بانو .... این همه غزل ریخته در چشمان حسرت بارم . بخوان و تمام صفحات
دلم را ورق بزن . می بینی تردید را ؟
در راهی پانهادم که بازگشت از آن کاری
ست محال . می دانم تحملی طولانی لازم است . اما تا بی کی ؟ راه پیش
را ناهموار می بینم و راه پس گم شده است در دیدگانم . به کدامین گناه
نا کرده در دام نگاهت گرفتار آمدم که اینگونه تمام عناصر وجودم را به
تزلزل کشانده . باور نمیکنی ؟ به لرزش چشمانم هنگام تقابل با آن نگاه
آرامت بنگر ... چه کرده ای با ما ای ماه بانو ... باز هم باور نمیکنی ؟
به پرسه های شبانه ام در خلوت تنهایی ها بنگر .
کاش می دانستی که چه در دل دارم و چه
آرزوهای بلندی در سر می پرورانم . فریادی در دل دارم که حبس شده است در
سینه از حیرت حضور تو ... پریشانم ... پریشانم ...پریشانم .
این پریشانی هدیه ایست ارزنده از تو که
عالمی دیگر را برایم به ارمغان آورده است . عالمی به دور از هر دو عالم
. عالمی درست در امتداد سیر نگاهت .
بگذریم ..
میخواستم در ابتدا از تو برایت بنویسم
اما جز کلمه ی خوبی چیزی به زبان نیامد به ناچار باز هم از خودم برایت
می گویم . و شاید از خود برای خودم . چرا که تو بی خبری از تمام
حرفهایم و قصه ای ست دراز احوال این روزهایم . روزهایی که در سایه روشن
یک رنگ خلاصه می شوند . نمیدانم سیاهند یا سپید ؟ تارند یا روشن ؟
نورند یا ظلمت ؟
از جان عزیز ترم ..... با تو روزهایی
خواهم داشت که تا بحال نداشته ام و بی تو تنها امید نیز از من سلب
خواهد شد . شاید اخرین پناهگاه این دل درمانده همان دستان سخاوتمند تو
باشد .
باور کن هذیان نمی گویم . کمی آشفته
حرف میزنم و کمی پراکنده . بی مهابا و بدون ترس از هیچ غریبه ای . تنها
برای تو می گویم ..برای تنها نازنین دلم .
نازنینم ... تو را به آبی
دریا ،تو را به پاکی تمام نیلوفر و یاسها ،تو را به سرشک تمام شقایق
های عاشق ، شبها وقتی در کنار پنجره به تماشای ماه می آیی ،در سکوتی
لبریز ما را هم به تماشا بنشین . در گوشه ای دنج از آسمان پر ستاره .
کم نوری ِ مرا ببخش و طعنه ی ماه را بر من مکوب . تک ستاره ای خواهم
بود هرچند کم فروغ اما همیشگی .
نازنینم.... تمام
شعرهایم از سرشت ناب و موزون تو الهام گرفته اند و بر زبان جز نام
زیبایت چیزی جاری نیست و در دل جز آرزویت .
عشقه من تو را به بزرگی ات بر
گستا خی ام خورده مگیر و مرا به نگاه آشنایت ببخش . میدانم که تمام
وجود نالایقم در برابر ابراز عشق به نگاه ویران کننده ات چیزی نیست .
اما ای قدیس ؟
مرا به ضیافت چشمهایت دعوت خواهی کرد
؟جایی که هیچ بیگانه ای آشیان نگزیده باشد و چه سرشار خواهم بود در شب
شعر هم کلامی با تو . تمام حرفهایت غزل خواهد بود و من سراپا گوش و
لذتی که هیچگاه و هیچوقت نخواهم برد. و چه شیرینم از شور پرواز با تو
در آسمان خیال و لحظه لحظه ی خاطرات را ثبت خواهم کرد بر صفحه ی دل .
گفتم دل ...
همان دلی که میهمانی چون تو را پذیراست
. این دل درمانده که گویی نیازش کسی نیست جز تو . نمی دانی که چه کرده
ای با این دل که هر تکه اش میسوزد از خیال تو . بارها به گوش خود شنیده
ام که گفته اند ( از دل برود هر آنکه از دیده رود ) ..اما چه حکمتی است
در تو که هر چه کمتر می بینمت ، دل بیشتر می تپد ! و گویی گم کرده ای
دارد .
کاش قطعه ی ناتمام وجودم را تو تمام
میکردی . آخر چگونه بگویم که به اوج می روم از حضور تو و چه سخت است آن
زمان که ابروان در هم کشیده و بی اعتنا بگذری .
و این را هم خوب میدانم که عشق ،رسیدن
به معشوق نیست ، بلکه رساندن معشوق به آن چیزیست که عشق می ورزد . پس
برایت آرزوی رسیدن دارم به هر آنچه را که دوست میداری .
بی هیچ حرفی
دوستت دارم .
محمد
